منثور

خاطرات روزانه یک انسان

منثور

خاطرات روزانه یک انسان

۱:سلام دنیا

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۲۲ ق.ظ
صبح زود یک خواب ترسناک بیدارم کرد. فکر کردم موقع نماز است و طبق معمول ساعت گوشی مادر هم خراب. گفتم:« گور بابای ساعت. مامانم همیسه منو از خواب بیدار می کنه و امروز هم». اما دلم راضی نشد و پا شدم ساعت را نگاه کردم ۳:۳۸. دوباره چشمانم را بستم تا ساعت ۴:۰۵ که ساعت زنگ زد و دوباره کوک کردم برای ۴:۱۵. بیدار شدم... لباس و بعد دوچرخه. سر کوچه برای دوستم ایستادم. جک دوچرخه را زدم و قدم هم. طبق معمول رفتگر شهرداری با لباس خاکستری و یک سطل بزرگ زباله ی تیره تر و جارو مقوا در دست و کامیونی نارنجی رنگ در کنارش. گویی رنگشان را با هم عوض کرده اند(!) چند بار قدم زدم با آیت الکرسی و و چند قل هو الله. اندکی بعد از دور دوچرخه ی دوستم را دیدم. قرمز و سفید با نقش puma رو ی آن و خودش با چهره ای لاغر و نحیف و لباس (احتمالا) سیاه و خنده ی همیشگی بر لب. گونه هایش را به دو طرف می کشید. مسجد در مرکز شهر کنار میدان و تعدادی دوچرخه و چند موتور سیکلت کنارش. حیاطی نسبتا وسیع با دو تا گلدسته و یک گنبد که برعکس مساجد دیگر شهر آماده ساز نیست و کاشی کاری شده. نشستیم و نمازی و خطابه ای؛ اول آب جوش و بعد چای توی لیوان های کوچک و فرش نمدی و قدیمی آبی و سفید مثل فرش های حسینه ی امام تهران در زیر ما. بعد از دعا و سلام دست داریم و خارج شدیم و طبق عادت معهود چرخ ها در دست و قدم ها روی زمین و بساط دیانت و سیاست بر پا. هوا از روز های دیگر روشن تر بود و احتمالا سخنرانی حاج آقا هم طولانی تر. و باز بحث های همیشگی سر راضی کردن رفیق برای پیاده روی و دست آخر هم قبول نکردن او. به خانه که رسیدم گوشی را که تازه خریده بودم برداشتم(سیاه رنگ با صفحه ۶ اینچی با حاشیه ی کم و البته نرم افزار قدم شمار هم روی آن) کفش های سرمه ای رنگم را به پا کردم و در را بستم. لامپ های خیابان خاموش بود البته چراغ خورشید هم پشت ابر بود و دیده نمی شد. کوچه با درخت کاری زیتون تلخ و عناب گه گداری هم توت سبز. جز نانوای محل کسی را در کوچه ندیدم. و البته در بلوار هم جز یک سوپری و مشتری که یخ می خرید؛ با ماشین پراید سیاه با دو تا بالش پشتش؛ با تصویر زنی روی آن که پشت کامیون ها زیاد دیده ام. شاید کامیون دار بوده و از بد حادثه به پراید قناعت کرده. خبری از برادران عزیز شهرداری نیست جز یکی که مشغول آب دادن به گیاهان است در کنار خیابان. که البته آب نمای نیمه سازی با کف ایزوگام شده در کنارش. از اداره راه ومنابع طبیعی طبق معمول هر روز عبور کردم ولی خبری از جیک جیک هشتاد نود گنجشک هر روزه نبود. تا تابلوی حوضه ی استحفاظی شهر رفتم و راه کج کرده برگشتم. سه تا خانم مثل هر روز در حال پیاده روی و برادر عزیز شهرداری هنوز مشغول آب دادن؛ با صورتی چروک و تیره و اندک ریشی سیاه و سفید. سلام کردم. گویا نشنید. دوچرخه ی قرمز ۲۸ با دو تا میله ی افقی و خورجینی در پشتش کنار آب نمای کذا تکیه داده بود. به داخل کوچه رفتم وگام ها بلندتر. مرد میانسالی و دخترکی شانزده هفده ساله کنار پیاده رو ایستاده بودند و دختر مرد را آقا جان صدا می کرد. به مرد سلام کردم. دختر خانم داشت زیتون تلخ مزه می کرد.(رضی الله عنه ان شاء الله)(!) به نانوایی آخر کوچه رفتم و یک تفتان پیازی خریدم و بقیه پول را در جیب گذاشتم و حرکت به سمت خانه. کلید را از جیب در آوردم و کفش ها را از پا کندم و روی جاکفشی گذاشتم و نان را هم در آشپزخانه والسلام
  • مح اب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی